حریفا رو چراغ باده را بفروز / شب با روز یکسان است

نوای سنتور زنده‌یاد صارمی در این اثر به‌غایت لطیف و پاکیزه و بسیار شمرده و دانه دانه است. قطرات درشت و شفافی که چکه چکه، جان را جلا می‌بخشند. تأثیر این قطرات محکم و نافذ، چنان است که خیلی زود، معبر فراخی را در روح شنونده برای سیلاب سهمگین آواز شجریان مهیا می‌سازد... و آن موج خروشان ما را می‌برد:

گفته بودی که بیایم چو به جـان آیی تو
من به جان آمدم اینک تو چرا می‌نایی؟

نوای سازی تنها به‌همراه آوازی یگانه، گاه تداعی‌کننده‌ی رقابتی نفس‌گیرند ؛ اما درهم‌تنیدگی آنها در عین شمردگی و تمایز، به‌گونه‌ای شگرف دمساز شده و اثری یکپارچه و همبسته را پدید می‌آورند.

هم‌آمیختگی به‌هنجار سکوت ساز و بر آمدن آواز و تناسب استادانه‌ی فرود آواز به آغاز نوازش ساز و بازتاب هنرمندانه‌ی آن فرود در آینه‌ی ساز به‌عنوان جواب آواز، اوج و فرودی مستمر و مواج را به‌وجود آورده که آنی نمی‌توان از آن غافل شد. در موج مضراب‌های پرطنین و تحریرهای بی‌بدیل غوطه‌ور می‌شویم. نمی‌توان در برابر چنین نیرویی ایستادگی کرد... باید با آن تا ساحل مهر و آرامش رفت.

بمیــرد دل چو دلـداری نبیند     بکاهد جان چو نَبْود جانفزایی

همایونمثنوی . منصور صارمی . محمدرضا شجریان . اجرای خصوصی آذرماه 1363  

 
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت   توسط م. بیدار  | 

شرح دلدادگی نام زیبایی است بر اثری زیبا . این دونوازی تار و تنبک بسیار لطیف ، ساده و درعین حال شورانگیز است . فرهاد ریحانی متولد ۱۳۵۴ تهران ، نواساز و نوازنده تار به همراه دوست جوان خود مرتضی یگانه راد متولد ۱۳۵۸تهران سیزده قطعه بسیار روان ، شفاف ، گوش نواز و روح افزا را باعناوین هفت ضربی ، درآمد ، پنج ضربی ، بیات راجه ، چهارمضراب راجه ، عشاق ، شکوه ، نوا ، رقص خیال ، آوازدشتی ، شرح دلدادگی ، فرود و چهارمضراب اصفهان در این مجموعه گرد آورده و تقدیم علاقمندان موسیقی نموده اند . چنین اثری و آثار مشابه از سایر جوانان خوش فکر ، هنرمند و توانا به طور قطع قوت قلبی است برای دوستداران موسیقی سنتی . نشر چنین آثاری در کشاکش و بلوای برتری طلبی برخی اساتید ریش سفید موی بلند واقعا امیدوارکننده است . با وجود این جوانان می توانیم به آینده همچنان امیدوار باشیم.
اما در این اثر آنچه مرا بیش از هرچیز دیگر تحت تاثیر قرار داد و موجب نگارش این متن کوتاه شد ؛ نه قطعات زیبا بلکه عبارتی نگاشته شده بر روی جلد این مجموعه قطعات بود . در شرح آثار سیزده گانه که در پشت جلد این مجموعه آمده است در مقابل قطعه نهم با عنوان رقص خیال در پرانتزی با کلماتی ریزتر نوشته شده است (تقدیم به مرتضی یگانه راد). در واقع آقای ریحانی این ساخته خود را تقدیم به دوست تنبک نواز خود کرده است . با دیدن این عبارت لرزی به اندامم افتاد و به مغز خود فشار آوردم تا ببینم آیا در میان اساتید معزز و معظم تاکنون چنین حرکتی که نشان از دلدادگی آنان باشد را می توانم به یاد آورم . عاقبت به دو نتیجه رسیدم . اول اینکه خیر . نمود چنین دلدادگی و رفاقتی نزد اساتید وجود نداشته و ندارد و دوم اینکه قطعا بنده در آستانه بیماری آلزایمر قرار گرفته ام و آن لرز هم نشان از آغاز بیماری پارکینسون یا همان لقوه بوده است .
بگذریم از تقدیر و پاسداشت اساتید مرحوم که ناگهان پس از مرگ، یگانه استاد همه تاریخ می شوند و بگذریم از اساتیدی که به وقت پیری و ناتوانی به ناگاه نزد سایر اساتید فعال ، تبدیل به اسطوره می شوند . اما آیا واقعا شما از این دست دلشدگی ها و رفاقت ها سراغی دارید؟

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت   توسط م. بیدار  | 

اول - پشت میز کار خود نشسته اید و آخرین نسخه از مطلبی را که بسیار تر و تمیز چاپ گرفته اید آماده می کنید که داخل پاکت گذاشته تا هر چه سریعتر و قبل از پایان مهلت ، آن را به محل موردنظر ارسال دارید . قول داده اید که حتماً مطلب را برسانید . آبدارچی پیر وارد می شود . او در نظر دارد بعد از اینکه چای تازه دم و خوشرنگ را روی میز شما گذاشت با خجالت و شرم مبلغ ده هزار تومان از شما قرض کند . او با سلام وارد می شود و لیوان چای را از روی سینی بلند می کند تا روی میز قرار دهد . یک لحظه به شما می نگرد و پیش خود می اندیشد که چگونه بر شرم خود فایق آید و درخواست خود را مطرح کند . لیوان چای از دستش می لغزد و تمامی محتوای آن به تمامی مطالب تر و تمیز شما گند می زند و بخشی از آن هم روی شلوار سبز زیتونی و پیرهن سبز روشن شما می پاشد . قطرات چای از لبه میز به روی زمین می چکد . حال شما و آبدارچی چگونه است؟ شما چه می کنید؟ اگر آبدارچی پیر بودید چه می کردید؟

دوم - در روستایی معلم هستید . مردم شما را دوست دارند و شما هم برای سواد آموختن به بچه های روستا بسیار تلاش می کنید . والدین یکی از بچه ها به اصرار از شما دعوت می کند که پنجشنبه شب برای صرف شام مهمان خانه محقر آنان باشید . با اصرار آنان قبول می کنید و در تاریک و روشن غروب از اتاق مجردی خود به سمت خانه رحمان به راه می افتید . لباس های زیرتان که آنها را شسته بودید هنوز خشک نشده . به سراغ چمدان خود می روید تا شورت و زیر پیراهن دیگری بیابید . پیش خود می اندیشید دیر شد و پیش خود می گویید ولش کن ، همینطور شلوار را روی پیژامه می پوشم . اما شلوار تنگ تر از آن است که چنین کنید پس پیژامه را درآورده و شلوار را می پوشید . کمی تنگ است ، به کمربند نیازی نمی بینید و به راه می افتید . باد بر شالی های سبز می وزد و آنها را به سمتی خم می کند . به موج سبز نگاه می کنید و نسیم دل انگیز را بر بدن خود حس می کنید . می اندیشید که این هم پر بدک نیست . نزدیک شده اید ، آنان به پیشواز می آیند و در ذهن خود به همسایگان فخر می فروشند که امشب معلم دلسوز روستا مهمان ماست . شما را به طرف پشتی و پتویی که در بالای اتاق به صورت چندلا پهن کرده اند راهنمایی می کنند . اتاق از همه اهالی خانه پر شده است . دو پسر رحمان ، سه دختر رحمان که یکی از آنها شوهر کرده است ، داماد رحمان و البته همسر رحمان از خوشحالی در پوست خود نمی گنجند . همگی از شما می خواهند که بر جایگاهی که برای شما تدارک دیده اند بنشینید . شما رو به آنها زانو خم می کنید که بنشینید . به صورت نیم خیز هستید . سکوتی موقتی حکم فرما شده و این سکوت با صدای جر خوردن درز پوسیده شلوار تنگ شما شکسته می شود . همه به شما خیره می شوند .

سوم - به قصد رفتن به دانشگاه از خانه بیرون می زنید . به سر چهارراه می رسید تا سوار تاکسی شوید . پس از مدتی عاقبت یک تاکسی شما را سوار می کند . بر صندلی جلو می نشینید . چون سه دختر خانم قبلاً صندلی عقب را اشغال کرده اند . به محض اینکه می نشینید صدای دخترانه ای شما را می خواند . روی برمی گردانید و همکلاسی تازه خود را که کمی هم گلویتان پیشش گیر کرده است را می بینید . او باذوق و شوق هر چه فراوان دو دوست خود را به شما معرفی می کند . شما با احتیاط سخن می گویید به نحوی که خوشایند باشد . به مقصد نزدیک می شوید . دختر خانم دست در کیف خود می کند . شما به او اجازه نمی دهید که کرایه را حساب کند . دست در جیب خود می کنید و یک اسکناس پانصد تومانی پیدا می کنید . به جیب های دیگر سرک می کشید تا پانصد تومان را به هزار و دویست تومان ارتقا دهید که به این وسیله کرایه هر چهار نفر را بپردازید . به مقصد نزدیک و نزدیک تر می شوید اما پولی پیدا نمی کنید . پیش خود می اندیشید که چرا شلوارم را صبح عوض کردم . شما چه می کنید؟

چهارم - دختر خوش آب و رنگی هستید . عصر روز چهارشنبه است . تا یکشنبه کلاس ندارید . به سمت ترمینال می روید تا با اتوبوس و به عنوان مسافر بین راهی خود را به شهرتان برسانید . سه جوان مزاحم شما می شوند . حرف های زشتی نمی زنند اما شما را مستأصل کرده اند . برای اینکه از شرشان خلاص شوید به ناگاه تغییر مسیر می دهید و قصد می کنید بدون عبور از پل عابر پیاده که کمی دورتر از شماست ، عرض بزرگراه را قطع نموده و به آن سو روید . پس چنین می کنید و با عجله به عرض بزرگراه می زنید . اما دست بردار نیستند . تعجب می کنند و سراسیمه به دنبال شما می آیند . صدای بوق و ترمز پرصدایی را می شنوید . به پشت خود نگاه می کنید و سر یکی از جوانان مزاحم را در زیر لاستیک جلوی کامیون می بینید . شما چه می کنید؟

پنجم - امروز قرار است پسر خوبی که چند وقتی با او دوست هستید به خواستگاریتان بیاید . خود و خانه را مرتب کرده اید . پدر و مادر و خواهر بزرگتر و برادر کوچکتر هم آماده پذیرایی از مهمانان هستند . دل توی دلتان نیست ناخودآگاه یاد فریبرز می افتید . فریبرز اولین دلداده شماست که به خارج رفته است ، شما هنوز به او تعلق خاطر دارید . اما او مدتهاست که رفته است . زنگ خانه به صدا در می آید . شما می گویید : فرزاداینا هستن . در را باز می کنید . همگی به استقبال می روید . پدر و مادر فرزاد وارد می شوند ، فرزاد هم با دسته گلی پشت سر آنهاست . پسر خوب و موقری است . فرزاد به پشت سر خود اشاره می کند و می گوید معرفی می کنم ، این هم برادرم فریبرز . فریبرز شما را می شناسد و سلام می کند. شما چه می کنید؟

ششم - شب سردی است . از لب جاده تا روستا را باید پیاده طی کنید . یقه کت را بالا می زنید ، سر را کمی خم می کنید و دو دست را در جیب کرده و به گام های خود شتاب می دهید . خوب است که ماه می تابد و راه شما را روشن می کند . دورتر از شما دیوار خرابه ای است . احساس می کنید که سایه مردی را می بینید . گام ها را سریعتر می کنید به نزدیک دیوار خرابه که می رسید سگی بلند پارس می کند . سایه مرد محو می شود . و شما تنها سگی را می بینید . کمی جا می خورید و عقب می کشید . ایست شما سگ را آرام می کند . او تنها خرناس می کشد . تصمیم می گیرید که به راه خود ادامه دهید . قدم از قدم که برمی دارید سگ به شدت پارس می کند و سد راه شما می شود . به عقب بر می گردید . فکر می کنید که هرچه سریعتر بدوید و راهی را که آمده اید برگردید . چنین می کنید . اما به محض خیز برداشتن سگ را دوباره سد راه خود می بینید . سگ بزرگ و گردن کلفتی است . او به آرامی و با خرناس به شما نزدیک می شود و دهان گشوده خود را به سمت ساق پای شما می برد . قبل از اینکه موفق شوید پای خود را بدزدید . پاچه شلوار خود را در دهان او می بینید . او بدون اینکه به پای شما آسیب رسانده باشد ، شلوار شما را در دهان گرفته و آرام شما را به سمت دیوار خرابه هدایت می کند . او می کشد و شما هم آرام می روید . با چرخش سگ شما نیز می چرخید و پشت به دیوار خرابه می ایستید و او شما را رها می کند و به شما می نگرد . چشمان شما به چشمان او می افتد . دوباره تصمیم می گیرید که به سمتی بدوید . به هر دو سمت می نگرید و با هر نگاه شما به هرسو ، سگ پارس بلندی می کند . انگار می داند که شما به چه می اندیشید و شما با خود می اندیشید که راه فراری نیست . از دور کورسوی چراغ خانه های ده را می بینید که یک به یک خاموش می شوند . دیروقت است و مردم ده به خواب می روند . کمی کرخت شده اید . همانطور که به دیوار تکیه داده اید نرم و با سایش پشت خود به دیوار و تا کردن زانوان می نشینید و سگ همچنان به شما می نگرد . چمباتمه می زنید و به سگ نگاه می کنید . سگ متین و آرام به شما نگاه می کند . با اینکه چمباتمه زده اید ، لرزتان می گیرد . می اندیشید که ممکن است از سرما یخ بزنید . سگ به شما نزدیک می شود و بدن خود را به شما می مالد . احساس گرمای خوشایندی می کنید . سگ همچنان تن پرموی خود را به شما می مالد ...
مردی را می بینید که به شما می گوید من استاد فرهیخته ای محسوب می شدم که تألیفات بسیاری از من به جای مانده . مدتی است که فوت کرده ام و اینک همین سگی هستم که می بینی . می پرسید یعنی چه؟ می گوید بسیاری از مردگان در قالب همین جانوران ظهوری مجدد دارند و برای همین نمی توانند سخن بگویند ؛ که اگر سخن می گفتند ضمن برملا شدن همه رازها ، ساز و کار تمدن انسانی تمامی موجودات عالم را در برمی گرفت ...
همهمه ای می شنوید . کسانی شما را صدا می زنند . دستی بر شانه شما فرود می آید و شما چشم باز می کنید . چند نفر از اهالی ده هستند . به شما می گویند چه کار خوبی کردید که دیشب جلوتر نیامدید . چند گراز به شالی ها زده اند . جلوتر آمده بودید بعید نبود که بلایی هم به سر شما می آمد .
شما سگ و گرمای تن او و خواب عجیبی را که دیده اید به یاد می آورید . به آن سو می نگرید و به دنبال سگ می گردید.

هفتم - قرن سیزدهم است و قرار است که امروز شما و یکی از یاران شما را گردن بزنند . مردم زیادی برای این مراسم در میدان شهر جمع شده اند . هر دو از هفت پله بالا می روید و بر سکو می ایستید . شمشیر عجیبی را در دست جلاد می بینید . بسیار سنگین و تیز به نظر می رسد . چشمتان به کنده چوبی خونین می افتد که قرار است گردن بر روی آن گذارید و در مقابل و زیر آن سبدی حصیری را می بینید که قرار است سر جداشده شما در آن بیفتد . دوست شما انتخاب اول جلاد است . او با دستانی که از پشت بسته است دو زانو بر زمین می گذارد و گردن را روی کنده چوب قرار می دهد و از پهلو به شما نگاه می کند و شما نیز صورت معصوم او را نگاه می کنید . شمشیر جلاد بلند می شود و سر دوست شما با همان حالت به درون سبد می افتد . مرز بین زندگی و مرگ را به باریکی تیغه شمشیر می بینید . همینطور که جلاد شما را به طرف کنده چوب هدایت می کند به صورت دوستتان می نگرید . دولا می شوید که گردن بر کنده گذارید . سر جدا از بدن دوستتان تبسمی می کند و شما احساس می کنید که شهاب سنگی بزرگ به زمین برخورد کرده و همه آدمیان نظاره گر شما و جلاد محو و ناپدید شده اند . سر شما در کنار دوستتان است و از او می پرسید این چگونه دنیایی است؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت   توسط م. بیدار  |